
می دوید، چیزی جلودارش نبود ... نه مانند دونده ای که تمام تمرکزش رد کردن از خط پایان است. دویدنش حیاتی بود...
نمیخواست تجربه لحظه آخر تکرار شود.بار اول آنقدر کوچک بود که کسی صدای دلتنگی اش را نمی شنید، اما این بار از عمق وجود فریاد می زد، چوب دستی را می چرخاند و از لابه لای آن جماعت خودش را به عمو رساند. عمه با پاره ی پیراهنی در دست صدایش را می شنید!!!
لحظه ای تمام عالم از حرکت ایستاد تا بشنود، پسرک فریاد می زند: والله لا افارق عمی...