تو کافی بود بخندی! دردهایش تسکین می یافت و قلبش آرام می گرفت...
حق داشت! هم خنده هایت، مادرش را به یادش می آورد هم نگاه کردنت، راه که می رفتی تسبیح در دستانش به گردش می افتاد...
در قتلگاه دنبال حادثه ای بودم تا دق کنم اما تصویری تار از لحظه خداحافظیت قلبم را به آتش کشید، آنجا که سخت در آغوشت کشید و تو لب های تشنه ات را به او نزدیک کردی، اشکهایت که بر گونه اش می ریخت مقداری خاک و خون را شستشو می داد و در گوشش زمزمه کردی که تشنه ای و پدر کاری از دستش بر نمی آمد...